نگاه تو

:: نگاه تو

با نگاهت ترک دین و ترک ایمان میکنم

نیّت روزه به روز عید قربان میکنم

می نشینم در کلاس روزهای عاشقی

دل خوش از اندیشه های باز باران میکنم

میدهم برباد خرمن  شعله بر آن میزنم

دود را من قاصد پیغام پنهان میکنم

وعده گاه عمر خود را میکنم چون کلبه ای

منتظر در آن نشسته فکر عصیان میکنم

میشوم صیدی بدامت با کمال میل من

وصف صیّاد نگاه تو فراوان میکنم

چشم تر را مینمایم غرق شور زندگی

اشک را با خنده تقدیم تو ای جان میکنم

من سخن از سختی زندان نخواهم گفت هیچ

بندهای دست و پا را از تو پنهان میکنم

سالها در حسرت آبم  بدنبال سراب

تشنگی را با تماشای تو جبران میکنم

رنگ آرامش نخواهم دید من در غیبتت

در خیالم با نسیمی از تو طوفان میکنم

در گذرگاه خطرها امنیت گل میدهد

منتظر میمانم و یاد گلستان میکنم

تو بیائی میرود سختی پی کاری دگر

رنجها را با نگاهت سهل و آسان میکنم

امرکن ای یاغی سرکش منم فرمانبرت

من اطاعت از شما را با دل و جان میکنم.

احمدیزدانی

نگاه تو

منبع : اشعار احمدیزدانینگاه تو
برچسب ها : میکنم ,پنهان میکنم

از شهیدان خجالتی بکشیم

:: از شهیدان خجالتی بکشیم

اربعینی که گشت عالمگیر

عینکی از جنس شب برچشم داشت
روز را شب دیده وَ شب می نگاشت
اعتدال و حدّواسط هیچگاه
هرکجا پا میگذاشت او پرتگاه
دیگران را در دو حالت می‌شناخت
دوست یا دشمن ، جز این فرضی نداشت
تا رسیدیم ما به همدیگر شبی
گفت او بسیار و تَرکردم لبی
اینچنین گفتم سخن ای دوستان
با زبانی تازه در وزنی روان؛
***
عینکِ مشکیِ زمانه ،سلام
گفتگو با تو شد بهانه؛ سلام
میبرم من پناه به ذات خدا
چونکه وحشی است واژه ها ؛وَالّله
گرتورا هست فکرو ایده سیاه
من نمیبینم هر پدیده سیاه
قبل از هرچیز ابتدائاً من
با نگاهت مخالفم قطعاً
نیستم تیره ، نیستم من تار
روشنم من به لطفِ حضرتِ یار
شادم از کارِ انقلابیِ خود
عاشقِ منجیِ الهیِ خود
گرچه بسیار نارسائی هست
سودجوئی وَ بیوفائی هست
اختلاس و خیانتِ بسیار
میشود رو از عدّه ای هربار
از قطارِ بزرگِ نهضت ما
چه کسانی شدند پیاده ،خدا
آدمیزاده است و صدبازی
هرچه دارد دوباره ناراضی
غافل از اصل منطق دین است
مالِ دنیا خدایِ بیدین است
با حلال و حرام و بیعاری
میکنند بهر پول هرکاری
بذرِ تردیدو شک بیفشانند
همه را دزد مثلِ خود دانند
آنچه گفتم یک از هزاران است
بدنمائی نه خویِ انسان است
مرده روح غزل درون دلم
جانِ مولا تو عشق ، وابِهِلَم
میکشم من به مثنوی فریاد
می نویسم به داد از بیداد

مینویسم من از بزرگیِ دین

کربلا و خروشِ قلب غمین

میکنم اربعین به حق تصویر

اربعینی که گشت عالمگیر
سختیِ راه و مشکلات هم هست
جنگ با مشکلات کارم هست
بذرو تخم بدی نمیکارم
با تو فرقِ زیاد من دارم
مستمع باش و گوش کن حرفم
در زمستان سرد تو برفم
چونکه باریده ام شما آنگاه
بده پاسخ، نه با بدو بیراه
بعدِ پاسخ ببین تعمّقِ من
میکند زیرو رو تعلّقِ من
میپذیرم اگر به حق باشد
دوست دارم نظر که حق باشد
خوب ؛ ادامه دهم به لطفِ خدا
یا حقیقت رُخِ خودت بِنَما
تاکه با حق بسویِ تو آیَم
روز گردد رفیقِ شبهایم
با قلم مینویسم از امّید
شیعیان را کجا بُوَد تردید
تو ولی چون هوای تیره و تار
میکنی روزگار زیبا زار
مردمان را شما کنی تحقیر
میشماری بزرگ را تو حقیر
از نگاهِ تو فاسدند همه
بدو زشتند ؛ مفسدند همه
گرچه داری تو مدرک بالا
نیست در جمله های تو پروا
بیست و پنج قرن شاه و شاهان را
میشماری بزرگ تو بیجا
فرصت کوچکی ندادی تو
که شود مستقر نظام از نو
تا ببینی بزرگی ایران
علّت آنهمه جدل در آن
من جوانی زِ دوره ی شاهم
از بدو خوبِ شاه آگاهم
داد کشور به دست بیگانه
خود پیِ لاف و لوفِ شاهانه
فقرو نکبت روال شاهان بود
چون کلیدی به قفل آنان بود
غیر از این بود؟ ازچه از ایران؟
ماند یک جزء کوچکی از آن؟
حاکمان بد وَ ملّت از خوبان
جیبِ ملّت وَ بخشش از آنان
کاش بودی به چشم میدیدی
ملّتی را به خشم میدیدی
عاقبت داد رخت شاهان باد
رفت در گور آنهمه بیداد
مستقر شد نظام اسلامی
رایِ ملّت نمود همگامی
باوجودِ تمامِ بدخواهی
شد عوض چهره ی ستمشاهی
تازه فرصت برای تغییر است
چاره ی مشکلات تدبیر است
نه که خود مثل دشمنان بودن
بر وطن دردو مثل آن بودن
زحمت و رنج میوه اش را داد
نیست کشور اسیر استبداد
نعمت بی بدیل آزادی
هست سرمایه ای خدادادی
خونِ بسیار داده شد تا آن
شد تناور به کشورِ ایران
نسلِ ما بوده نسلی از آهن
آی بدگو ، نگو دگر بدِ من
شاعرم ، خیرخواه و آزاده
میکنم راهِ سخت را ساده
من مخالف به شکّ و سانسورم
دشمنِ خونیِ به هر زورم
چون ندیدند عدّه ای سانسور
حرفِ قانون برایشان هست زور
متلکها، کنایه ها ، زشت است
مثل بچّه ، بهانه ها زشت است
هرچه در ذهن از بدیهارا
داده نسبت همیشه در رویا
ما سپر کرده ایم سینه ی خود
کرده ساواک ظلم و کینه ی خود
انقلابی عظیم برپا شد
حُرمتِ اهلِ علم بالا شد
شکرکن از برای آزادی
داده شد خونبهای آزادی
سوءتعبیرها بدو جانکاست
خالقم شاهدِ من است و شماست
حرمت واژه در حمایت اوست
گفتگو با تو از عنایت اوست
هست آغوشِ کشورت زیبا
شهرو ده چون بهشتِ پاکِ خدا
عینک تیره نور را برده
شب نگاهِ تورا چوخود کرده
انتظارِ عدالتی بکشیم
از شهیدان خجالتی بکشیم
وِل نمودی زبان و گفتارت
گفتنِ از بدی شده کارت
گفتنِ از بدی بدو بدتر
شده تکرار پشتِ همدیگر
هرکه گفت از بدی که شد واقع
بدنمود او به هرطرف ساطع
گفتن از بد ، بَدی بیفشاند
مثلِ گِل پا درونِ آن مانَد
این وطن در تمامِ ابعادش
هست حرفِ من و تو در یادش
از نگاهِ تو هیچ ایمان نیست؟
پس فداکاری شهیدان چیست؟
آنهمه تاب و تَب وَ جنگ و جدال
بوده بیهوده؟درد یا که ملال؟
خوب ؛ تو انسان و ادّعا داری
سطحی از گفته ها شما داری
شعرِ شاعر معرّفِ او هست
حاشیه دستِ شاعران را بست
چون من و تو زیاد آمدو رفت
اصل ایرانِ ما که چون کوهست
دست بیگانگان ندارد خیر
مِهر بیگانگان نیارد خیر
ریشه کن کردنِ ستمشاهی
داد پیغامِ رشد و آگاهی
شهرو ده شد به کارها بستر
جاده ، بندر ، هزار کارِ دِگَر
شاه بیتش فضایِ آزادی
گفتن از حق بخوبی و شادی
کفرِنعمت نمیکنی آقا؟
تو خیانت نمیکنی آقا؟
شو پیاده که ما به تو برسیم
صبرکن تاکه پا به پا برویم
تندرفتن بَرَد به چاه تورا
سر به راهیست بهترین پناه تو را
هرچه توهین در قلم داری
کرده در جویِ کشورت جاری
شادکردی تو انگلستان را
صهیونیزمِ لئین و شیطان را
دوست دارم شما رها باشی
چون پلنگی به قُلّه ها باشی
دوست دارم که تا مخالف هم
باشد و شعرِ خود بخواند هم
نه که فسق و فجورها باشد
تیره گی جای نورها باشد
آرزو اینکه پاک باشی تو
بر وطن سینه چاک باشی تو
مشکلات است حل شود قطعاً
اصل پاکیِ روح و جان حتماً
هرچه بود آرزوست آزادی
همه ی عطر و بوست آزادی
بنشینند عامی و عادی
زیرِ سایه وَ جویِ آزادی
همه باهم برایِ آینده
دستِ واحد و شادی و خنده
همه ی گفته ام شود یک بیت
تا به مقصودِ من رود یک بیت
دشمنان سوخته زِ وحدتِ ما
چشمها دوخته به وحدت ما
شاعرانند اهلِ ادب
مثلِ روز و مخالفِ با شب

اربعین است و کربلا باقی

بین گلدسته هاست چون باغی
یک رجوع از تو کارها بکند
مشکلاتت تورا رها بکند
گفتم حرفم خیالِ من شد تخت
آرزویم که یار باشد بخت
بر بدیها مِیِ معاییری
گاه در آسمان و گاه زیری
بشنوی حرف صادقینِ امین
تانمانی از آن وَ هم از این
باقیش را خودِ تو مختاری
اختیارِ خودت خودت داری
سطح علم است در وطن بالا
نیست لازم زدن وَ بردن ها
تا گروهی که منتظر هستند
دستِ شیطان به دستِ خود بستند
هی به فریادِ خود کنند تکرار
وای سانسور شد چقدر بسیار
وَ شیاطین به دخمه ها هم نیز
درِگوشی نموده هی ویزویز
وَ دوباره همان گروهِ خراب
که ندارند ریشه مثلِ سراب
آرزو تا وطن شود معیوب
می کنند متّهم به هرچه عیوب
ای عزیز، گفته هایِ من صدق است
حُبّ و بغضِ تو چشمهایت بست
باقیِ قصّه دستِ تو ای دوست
ما دعاگویِ هستِ تو ای دوست
مثنوی گفته ام وَ میخوانی
درد دارم وَ خوب میدانی
زیرو رو نیست در کُنشهایم
با صداقت رهایِ دنیایم
دردِ دل بود گفته ام با شعر
گفتنِ ساده کِی بُود تا شعر
به یقین دیده هاست گوناگون
فکرو اندیشه هاست گوناگون
ای که میخوانی و نظر داری
فکرو اندیشه ای دگر داری
گونه گونیست حکمت خالق
در تضارب بشر شده بالغ
گوش کن از شعار و هم شعرم
دقّتی کن به کارو هم شعرم
دردِ دل بود من بیان کردم
خویشتن وقفِ دوستان کردم
تا همه شادمان وَ سرزنده
در وطن بوده شاد و پاینده
روحِ سیّال این جهان یزدان
خالقِ روح و جسم و جان یزدان
برسان مهدی و بده پایان
انتظارِ تمامِ منتظران.


منبع : اشعار احمدیزدانیاز شهیدان خجالتی بکشیم
برچسب ها : گفته ,شهیدان ,دستِ ,هاست ,تمامِ ,ملّت ,شهیدان خجالتی

میز

:: میز


آسمان شاهد ، زمین شاهد ، خدایا گـــــوش دار

آی آقائـــی که پســتـــی داری و میـــــزی وکـار

مردمـــان یا همــوطـــن هستند یا هـــم نــوع تو

سخـــت درگیـــــرند در تغییـــر وضــــعِ روزگار

بیست و پنـــج قـــرن حاکمیّت با نظامِ زورو زر

دادن تغییر آن سخت اســـت و رنجـــش بیشمار

کار پایان یافــــت اکنـــون وقــتِ تثبیت و تلاش

بهتــــر آن باشــــد که همراهی کنیم و کارو کار

تا زمــــانـــی که به پشت میـــــز داری اقتــــدار

فــــرصتــی داری برای کار ،کـــــم کن از شعار

اهــــل دل گفتنــد مدیریّت ضعیف و خسته است

دوربـــاد از ســـــاحتِ فــــــرزانگانِ ایــن دیــار

آدم شــایستــــه و لایق ، مـــــدیرِ حـــق مــــدار

گــرچه بسیار است ، کافی نیست در این کارزار

خوب برایت نکته ای میگویم و زحمت کم است

وای از روزی کـــه برگــــردد ورق ،پـایانِ کـار

آن زمـــــان تنهــــا خدا باید بفــــریادت رســـــد

هــــرچه منفــــی هســـت میگـردد برای تو نثار


منبع : اشعار احمدیزدانیمیز
برچسب ها : داری

چون غرض آید هنر آسیب میبیند از آن

:: چون غرض آید هنر آسیب میبیند از آن
می خــــورم نان را به همّــت با تلاشِ بازوان

نیستــــــــم در بنـــــدِ آقـــــایان و آقــــازادگان

حرفِ خود را می زنم راحت ، یقین کن راحتم

می شــــوند خشنود از اشعــــار مـــن آزادگان

راستگویم من وَ میگـــویم همــــان که دیده ام

خــوب ، یقین تـردید دارند عدّه ای هم بیگمان

می کننـــــدم متّهـــــم از منظـــــرِ وابستگــــی

نیستم وابستـــــه الّا مـــــن به یزدانِ جهـــــان

شب پرستان شب طمع دارندو خوبان روز هم

هرکسی از منظــــر خود می دهد شرح و بیان

خواهشاً تنها فقــط اینکه نباشـــد حُبّ و بغض

چــــــون غــــرض آید هنر آسیب میبیند از آن

دید چشمــــانم شبی در ســــرزمینی با خیــــال

مهر میرقصید آنجـــــا خــــدمت حــــق باوران
منبع : اشعار احمدیزدانیچون غرض آید هنر آسیب میبیند از آن
برچسب ها : آسیب میبیند

گفته بشوخی سخنی بذله گو

:: گفته بشوخی سخنی بذله گو

باز عــزیزیم ، مــن و تو وَ او

جمع همه ، تشنه وَ آب و سبو

آمــــده وقتِ هنــــرِ انتخـــــاب

دست شود از همه ی خلق  رو

رایِ خلایق شـــده از نو عزیز

باز به چشمـانِ همه هست سو

آمـــده اند تا بروند عـــــدّه ای

باز عبــــور از گـــذرِ گفتگــــو

فصـــلِ جدیدی شـــده آغاز باز

گفته به شوخی سخنی بذله گو

رای بگیـــرندو ، خداحـــافظی

کرده دعاگـــــوئی ما ، مو بمو


منبع : اشعار احمدیزدانیگفته بشوخی سخنی بذله گو
برچسب ها : سخنی بذله

وطن

:: وطن

        وطن ، ای سروِ سبزِ بستان تو

               ای گلستانِ در گلستان ، تو

                            مهدِ کوروش و داریوشِ بزرگ

                                                   مثلِ کوهی به جات استاده

 

  لاله ی سرخ دشت گیتی ، تو

                 خاجِ بازی وَ می پرستی ، تو

                             مشهدو قم دوقطبِ ایمانت

                                                گوشه هایت همه امامزاده

 

اوّلین نقطه ی حضورِ بشر

                مهدِ خیرو همیشه بد با شر

                                 ای موحّد وَ مهد پاکی ها

                                            هرچه خوبیست ازتو شد زاده

 

ای قدمگاهِ پاکِ معصومان

                 حافظت معجز جهان قرآن

                                خاکِ پاکِ امامِ هشتمِ ما

                                             شاهِ والاتبارو شاهزاده

 

نقطه ی اوجِ روزگارم ، تو

                قلبِ من ، عشقِ من ، شعارم تو

                                 سربلندو نجیب و زیبائی

                                     ریشه داری تو چون بزرگزاده

 

وطن از رنجِ تو فغان دارم

                قصدِ تحقیرِ دشمنان دارم

                               بی تو دنیاست آخرِ دنیا

                                             همه ی مردمِ تو ، دلداده

 

در جهانی که هست چون زندان

                حکمرانی کند در آن شیطان

                               تو فقط مستقلّ و آزادی

                                              بهرِ آزادگان توئی جاده

 

روم و یونان به زیرِ پاهایت

           روس و عثمان و کشمکشهایت

                          جنگهایت دفاع و پیروزی

                                                رِندهایت برایت آماده

 

برده ای رنجهایِ دوران را

            خورده ای زخمهای شاهاان را

                          شیطنت های انگلستان را

                                         از تو وحشتزده ، پدرخوانده

 

چارسویِ تو چار دنیا هست

               عالمی را به تو نظرها هست

                                دوربادا نگاهِ بد از تو

                                                جام دنیا وَ تو در آن باده

 

یک جهان است و دشمنی باتو

                  جمعشان جمع در بدی با تو

                         خالق است آنکه حفظ می دارد

                                                     اقتدارِ تو را خدا داده

 

پاره کردند عهدو پیمان ها

              کرده برپا عجیب طوفان ها

                             ای تو دنیائی از وفاداری

                                              هرکه بد کرد با تو ، افتاده

 

جمع هستند دشمنان باهم

               فتنه ها کرده اند بدان باهم

                            غافل از وحدتت ، نمی دانند

                                  خون دهند مردمت به تو ساده

احمدیزدانی

کوتوالkootevall 

منبع : اشعار احمدیزدانیوطن
برچسب ها :                 ,                                                ,              

Khaneye amne elahee amn nist

:: Khaneye amne elahee amn nist

داد پیغـــــامِ بــزرگــــی آسمـــــان

گفــت با مــــا ، شیعیـان و سُنّیان

شادمان میگردد از وحــدت ، خدا

مــی کنـد تغییر اوضــــاع جهـــان

ســرنگون شــد جـرثقیلی در حرم

تا بترسد چشم بدخــــواهان از آن

خانه ی امـــنِ الهی امــــن نیست

چـون کلیدش هست دستِ دشمنان

دســت زور است و تکبّر حاکِمَش

با تعـــــدّی و تجـــاوز ، همچنــان

از فلسطین و یمـــن تا مـــرزِ شام

می کنند همــــراهیِ اهـــریمنــــان

در تمـــــامِ ســــرزمیــن مسلمیــن

نیست آرامش از آنها این زمــــان

مــــا مسلمــان بوده ، اهلِ باوریم

دور ذلّـــت از  مــــــرامِ عــاشقان

با جماعت حق نمــاید جلـــوه اش

گفـــت در آیاتِ خـــود قــــرآنمـان

در تفرّق سردی و پاشیدگی اسـت

گُل نخواهـــد داد باغی در خـــزان

احمدیزدانی

 

منبع : اشعار احمدیزدانیKhaneye amne elahee amn nist
برچسب ها :

نامه ای به پدر در زمان جنگ

:: نامه ای به پدر در زمان جنگ

پدر عرض ادب دارم حضورت

ببوسم صورت از چشم دورت

من اکنون با برادرها و خواهر

بهمراه عموهایم و مادر

میان باغِ تو مشغولِ کارم

بفکر جبهه ها و کارزارم

دلم باتوست ای جانِ پدرجان

تمام خانواده فکر ایران

بفکرِ کشورو رزمندگانیم

دعاگوی شما با دوستانیم

تو در فکر شکست دشمنان باش

چه میشد تاکه با تو بودم ، ایکاش

تمام آرزویم جبهه بودن

نشد قسمت به حق یاری نمودن

اگر سنّم برای جنگ کم بود

نرفتن بدترین دردو غمم بود

ولی درخانه هستم من بجایت

نگهداری کند ازما خدایت

شما در جبهه راحت باش و خرسند

بده دشمن به دست سیل اروند

وطن را پاک کن از دشمنانش

بده قدرت از این مردم نشانش

غمِ خانه نخور ، من مردِ خانه

بجایت حفظ خواهم کرد لانه

خبرهای شما می آید هر روز

که نزدیک است تا گردیم پیروز

خداوندا شهیدان منتظر ، تا

که پیروزی رسد رزمندگان را

شود کشور دوباره امن و آرام

بگیرد ملّت ایران در آن کام

منبع : اشعار احمدیزدانینامه ای به پدر در زمان جنگ
برچسب ها :

کودکان و نوجوانان عزیز

:: کودکان و نوجوانان عزیز

کودکان و نوجوانان عزیز

مایه ی امّید ایران عزیز

ای امید سینه های ما ،شما

نوگلان پاک و خندانِ عزیز

کارتان است و نیازِ کشوری

سعی باید کرد جانانِ عزیز

ما پدر مادر ، شما گلهای ما

از شما زیبا گلستانِ عزیز

شاخه های یاس وسوسن،پرگُلید

چشمِ ماو مهرِ یزدانِ عزیز

منبع : اشعار احمدیزدانیکودکان و نوجوانان عزیز
برچسب ها : عزیز ,نوجوانان عزیز

لبنان زیبا

:: لبنان زیبا

با توام پائیزِ زیبا ، عکسِ دَرعا را بکش
در وسیعِ بومِ خود ،لبنانِ زیبا را بکش
قطره ای از اشکِ چشمِ غَزّه را ترسیم کن
غصب و ظُلم و ذِلّتِ ظالِم در آنجا را بِکِش
پهنه ات را با محبّت چهره ای دیگر بده
پایمردیهایِ شیعه ، صبرِ آنها را بِکِش
تابلوئی برپا کن از نورِ بسیج و برکتش
وسعتِ احساسِ پاکِ شاپرک ها را بِکِش.
احمدیزدانی

منبع : اشعار احمدیزدانیلبنان زیبا
برچسب ها : زیبا

هست تاریخ جهان با ما عجین

:: هست تاریخ جهان با ما عجین

هســت تاریخ جهـــان با ما عجین
هندو ایران و عراق و مصــــرو چین
غرب وحشی ،لات و ولگردو خراب
هست تصمیمش زند مــــارا زمین
چون ندارد ریشه در اندیشه است
ثروت مـــــارا بچـــــاپد با کــمیـــن
خورد مــــال هنــــدو مصـر از ابتدا
در عراق او کـرد غــارت همــچنین
مانده تنها خاک ایران ،خــاک چین
گفتم این را ،صبر کـــن آخـــر ببین
خواهشاً یک ســـر به تاریخت بزن
تا ببینی گفتــــــه هــــــایم نازنین
راهِ حل علم است و تولیــدو عمل
تا خورد اُردَنگی از ملّـــت ، همـین
احمدیزدانی

منبع : اشعار احمدیزدانیهست تاریخ جهان با ما عجین
برچسب ها :

آفتابی نشسته بر بامم

:: آفتابی نشسته بر بامم

آفتابی نشسته بر بامم
منتظر تا سفر کنم آغاز
غرق تردیدها و ابهامم
میشود تا که من بتابم باز

خاطرات درون سینه ی من
لایه لایه وَ هست رنگارنگ
دارد افسوس و هست لذّتبخش
هر نگاه به خاطرات قشنگ

چه سفرها نکردم و بی من
نشد عالم دوباره از نو سرد
هر غروبی که میرسد از راه
خبر مرگ میدهد با درد

میروم در دل سیاهی شب
با امیدی که میرسد فردا
باز من سربرآورم تا که
روشن از من شود همه دنیا

هست همراه زندگی جاری
رفتن و آمدن ،فنا و بقا
هر سفر بوی فاصله دارد
با امید است زندگی زیبا
احمدیزدانی

منبع : اشعار احمدیزدانیآفتابی نشسته بر بامم
برچسب ها : آفتابی نشسته

این روزگار بدو پخمه پرور است

:: این روزگار بدو پخمه پرور است
زیباست حق وَ به او دل سپرده ام
حق جلوه ایست به نورو برابر است
دریای فـــرصـــت برباد رفتــــــه ام
از من خدا عصبانی و مضطر اســـت
اینجاست مــــــدّعی گُل سپاهِ خار
هر ریشه دار به سوگ برادر اسـت
دیوانه ام من و از عقـــل فـــارغـــم
آئینه راست بگوید چو کافر اســـت
خواهش،بریش من خسته جان نخند
این حرفها همه از عمق باور اسـت
هرچند در نظــــرت پخمــــه آمـــدم
این روزگـار بدو پخمـــــه پروراســت
دارم امیـــــد بیـــایــد زِ غیبتــــــش
چشم خیال به مهرش منوّر اســت

 —

منبع : اشعار احمدیزدانیاین روزگار بدو پخمه پرور است
برچسب ها :